![]() |
![]() |
|
| فلسفه همان زندگي كردن است |
|
تاريخ 6/9 روز: بودا، مسيح، محمد، زرتشت، لائوتسه و... همگي به يك آگاهي رسيده اند: هنر ساده گام نهادن دركانون وجود و مشاهده دنياي درون – جايي كه چشم اندازي كاملا متفاوت دارد. وقتي قدم در درون بگذاري، دنياي تو كاملا دگرگون مي شود. ديگر همان دنيا نيست. به يك معنا همه چيزي همان است و به معنايي ديگر هيچ چيزهمان نيست. اين تجربه چنان زيبا و سرمست كننده است كه واژگان از توصيف آن عاجزند. حتي شعر و موسيقي و رقص نيز از بيان آن ناتوان اند. هيچ راهي براي ابراز آن نيست. هركس خود بايد از آن آگاه شود. تنها راه، آگاه شدن از آن است. شب: انسان قرنها به دروغ زيسته است – دروغهايي زيبا اما دروغ. ما به فنا ناپذيري و به روح باور يافته ايم، اما اينها باورهايي بيش نيستند. و باورها دروغين هستند. تو خود نمي داني كه آيا روحي در تو وجود دارد يا نه. و در اين باره نمي توان بحث و جدلي كرد. حتي اگر از نظر منطقي ثابت شود تو داراي روح هستي، هيچ تفاوتي در كيفيت زندگي تو ايجاد نخواهد كرد. يا اگر ثابت شود روحي وجود ندارد، بازهم هيچ تفاوتي ايجاد نخواهد شد. اگر تو حتي نداني آيا در تو روح وجود دارد يا نه، چه چيز ديگري را مي تواني بداني؟ چگونه مي تواني از خدا، ا زبهشت و جهنم و از اين قبيل چيزها آگاه شوي؟ نزديكترين چيز به تو روح است و تو حتي آنرا كشف نكرده اي! و تو داري از بهشتي در آسمان و جهنمي در اعماق زمين سخن مي گويي؟ تو از آن چه در موردش صحبت مي كني هيچ نمي داني. مردم در مساجد، كليساها و معابد با هم بحث مي كنند. در مورد چيزهايي بزرگ آموزشهايي به آنان داده مي شود اما هيچكس به ساده ترين چيز نمي انديشد- آگاه شدن ازاينكه تو كيستي. نفس كشيدن اگر نفس كشيدنتان سالم باشد، هر چيز ديگري خود به خود سلامتش را باز مي يابد. نفس كشيدن، يعني زندگي، ولي مردم از آن غافلند. اگر قرار است در شما تحولي رخ دهد، از طريق تغيير در نفس كشيدنتان رخ خواهد داد. همه شما اشتباه تنفس مي كنيد؛ زيرا جامعه به طرز نادرستي شرطي شده است... هنگاميكه كودكي به گريه مي افتد، وقتي مادرش او را از گريه كردن منع مي كند، براي اينكه بتواند گريه اش را متوقف سازد، بايد نفسش را حبس كند؛ زيرا اين تنها راه توقف گريه است. اگر نفستان را حبس كنيد، همه چيز متوقف مي شود. سپس به تدريج به پديده اي جامد تبديل مي شويد كه عصباني نمي شود، گريه نمي كند، اين كار را يا آن كار را نمي كند و هزار و يك چيز ديگر. كودك آرام آرام مي فهمد كه اگر نفسهاي سطحي بكشد، همه چيز در اختيارش خواهد بود. اگر او كامل و طبيعي تنفس كند- همانطور كه هر كودكي در بدو تولد نفس مي كشد- غير قابل كنترل مي شود. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 12:12 توسط رقصنده با گرگ |
|
|
تاريخ 5/9 روز: انسان شكوهي عظيم درخود نهان دارد. اما شكوهي كه در بند شده. اين شكوه را بايد رها ساخت. به بذري مي ماند كه هزاران گل را در خود نهان دارد. باغباني لازم دارد تا بذر را پرورش دهد. خاكي لازم است. و بذر نيز به اندكي شهامت احتياج دارد تا آن پوسته سختي را كه او را فراگرفته و از او محافظت مي كند درهم بشكند. آنگاه زندگي او بي درنگ شكوفا مي شود. ميليونها برگ، ميليونها گل و ميليونها بذر ديگر پاي به عرصه وجود مي گذارند. يك دانه بذر كوچك چنان شكوهي را درخود نهان دارد كه مي تواند همه زمين را سبز كند. انسان بذري است با هزاران گل منتظر. مراقبه و اتصال روشي است براي شكوفا ساختن آن گلها. هنر مراقبه همچون هنر باغباني است. تو بذر هستي و در عين حال بايد باغبان نيز باشي. تو بذرهستي و در عين حال بايد خاك نيز باشي. بايد آن پوسته سختي را كه تو را فراگرفته است، يعني « خود » را در هم بشكني تا بي درنگ معجزه اي رخ دهد. تا وقتي از آنچه كه در درون خود داري آگاه نشوي، باور چنين معجزه اي براي تو ممكن نيست. شب: تو با پرورش اخلاق دروغين، از هم شكافته مي شوي. دو شخصيتي مي شوي، زيرا روش اخلاق پروري، سركوب است- هيچ راه ديگري غير از اين نيست. مجبوري طبيعت وجودت را سركوب كني و بر اساس اصولي كه ديگران تعيين كرده اند رفتار كني. آنها به تو مي گويند كه چه چيز درست است و چه چيز نادرست. چه چيز خوب است و چه چيز بد. اما طبيعت را اينگونه نمي توان تغيير داد. پيوسته از درون تو به صدا در خواهد آمد و تو را وادار خواهد كرد بر خلاف اخلاقي كه سعي در پرورش آن را داري حركت كني- همه دورويي ها از اين جهت است. كمتر انسان متظاهر به دينداري را مي توان يافت كه دورويي پيشه نكند. و كسي ديندار راستين است كه دورو نيست. دورويي به آن معناست كه به تو به آن چه نيستي وانمود مي كني. تو خود اين را مي داني و از آن در رنجي. سراسر دنيا را به اين دليل غم و ناراحتي فرا گرفته كه دنيا بسوي پرورش اخلاق رانده شده. مردم بايد خودآگاه باشند و خودآگاهي بيافرينند. و اين همان هدف اتصال است. مراقبه و اتصال روشي است براي آفرينش خودآگاهي. مراقبه تو را هشيارتر و بيدارتر مي سازد. و وقتي تو آگاه تر شوي، زندگي ات شروع به تغيير مي كند. رفتارت با وجودت هماهنگ مي شود و آنگاه كه بين وجود و رفتار هماهنگي باشد، زندگي رقص و پايكوبي است. تماشاچي مردم گنگ شده اند! هركاري را كه انجام مي دهند- به موسيقي گوش مي دهند، كتاب مي خوانند، فيلم مي بينند- در آن حضور ندارند. آنها تبديل به تماشاچي شده اند. درست مثل اينكه شخص ديگري در حال انجام آن كار است و آنها فقط تماشاچي هستند. همه تبديل به تماشاچي شده اند؛ زيرا به اين شكل كاملا از موضوع جدا هستند و هيچ خطري تهديدشان نمي كند. هنگاميكه در حين انجام كاري حاضر هستيد، چيزي درونتان اتفاق مي افتد... منطق هميشه تماشاچي است؛ زيرا دوست دارد در امان باشيد؛ بدون آنكه بخواهيد درباره اش فكر كنيد. براي مثال، شروع كنيد به كندن زمين و آنقدر با شدت اين كار را انجام دهيد كه عرق بريزيد. فقط بكنيد و به چيز ديگري فكر نكنيد و ناگهان احساس مي كنيد كه انرژي جديدي در وجودتان بيدار شده است. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 9:50 توسط رقصنده با گرگ |
|
|
تاريخ 4/9 روز: خودآگاهي فنا ناپذير است و تو تا زمانيكه از اين امر آگاه نشوي چگونه مي تواني زندگي شاد و خرمي را سپري كني؟ اگر مرگ پايان همه چيز باشد، همه چيز بيهوده خواهد بود. اما تا كي مي تواني طفره بروي؟ تو چه به صداي در گوش دهي چه نه، مرگ روزي آنرا خواهد گشود و وارد خواهد شد. حتي از تو نخواهد پرسيد كه « قربان، آيا مي توانم داخل شوم؟ » با وجود مرگ، نمي توان معنايي براي زندگي قايل شد. اگر همه چيز به گورستان ختم مي شود، چه اهميتي دارد كه تو يك گناهكار باشي يا يك پرهيزكار؟ يك انسان سرشناس باشي يا يك گمنام؟ مرگ همه را با هم برابر مي كند. اما اگر چيزي فراتر در تو وجود داشته باشد كه مرگ را به مبارزه بطلبد، آنگاه زندگي معنا خواهد يافت و آنچه تو انجام مي دهي اهميت خواهد داشت. آنگاه هر عمل تو ارزشمند خواهد بود، زيرا هر عمل از منبعي فنا ناپذير، از وجود تو برمي خيزد و مظهر وجود توست. نه فقط مظهر وجود توست، بلكه تو را آشكار مي كند- هم براي ديگران و هم براي خودت. تجلي وجود توست. آنگاه آفرينندگي تو تجلي وجود تو خواهد بود و هر عملت درپهنه جاودان زندگي داراي اهميت و معنا. پيروزي فقط زماني بدست مي آيد كه از آنچه در وجودت فنا ناپذير است آگاه شوي- و اين آگاهي امكان پذير است. تمام جست و جو از پي آن همه چيزهميشه ماندگار است. شب: انسان در پوشش « خود » مجروح و بيمار است. پيوسته آزرده، در رنج و عذاب، بدبختي و دل نگراني است. احساس مي كند به هيچ دردي نمي خورد اما نمي گذارد اين جراحت كه به او آسيب فراواني رسانده شفا يابد. آنرا در برابر خورشيد و باد و باران قرار نمي دهد. مخفي و پوشيده نگاهش مي دارد، زيرا از آشكار كردن آن مي هراسد. مي ترسد كه مبادا كه كسي از جراحت او آگاه شود. و چون جراحتش را مخفي نگاه مي دارد، هرگز شفا نمي يابد. در پشت لايه هاي دورويي و تظاهر پنهان مي ماند و همچون سرطان روز به روز بزرگتر مي شود. هرقدر بزرگتر مي شود، آنرا مخفي تر مي كند تا اينكه اندك اندك همه زندگي او يك سياهچال مي شود. زندگي مردم، سياهچال است و آنان خود مسوول آن هستند. اين جهنم به دست خودشان ايجاد شده است. خدا هميشه آماده است تا شفا ببخشد اما ما بايد خودمان را آشكار كنيم. بايد لخت و برهنه، بدون هيچ راز و پنهاني در برابر هستي بايستيم تا بي درنگ روند شفا يافتن ما آغاز شود. هرگاه چنين شود، باورت نخواهد شد كه همه جراحتها به اين سرعت ناپديد شده اند. گويي از اول وجود نداشتند. يك توهم و يك كابوس بودند. در حقيقت هم يك كابوش هستند. شفا هميشه به دست هستي انجام مي يابد اما تو بايد امكانش را براي او فراهم كني. بايد جراحتها و جاهايي را كه صدمه ديده است به او بنمايي. نبايد طبيب را گول بزني، بلكه بايد واقعيت را هر قدر هم كه زشت باشد با او در ميان بگذاري تا او بتواند چرك و عفونت را بيرون بكشد و به درمان تو كمك كند. شنيدن و گوش فرادادن هنر گوش دادن، همان مدي تيشن است. اگر بتوانيد بياموزيد كه چگونه درست گوش فرادهيد، عميق ترين راز مدي تيشن را آموخته ايد. شنيدن يك چيز است و گوش فرادادن چيزي كاملا متفاوت. آنها يك دنيا با هم فرق دارند. شنيدن يك پديده فيزيكي است. شما مي شنويد چون گوش داريد. گوش فرادادن پديده اي معنوي است و هنگامي رخ ميدهد كه توجه مي كنيد؛ هنگاميكه وجود دروني تان با گوشتان در ارتباط است. به صداي پرندگان، نسيمي كه شاخ و برگ درختان را مي نوازد، جريان رودخانه، غرش اقيانوسها، ابرها، مردم، قطاري كه از دوردستها مي گذرد و ماشينهايي كه در خيابان در حال گذرند، گوش فرا دهيد؛ بدون اينكه درباره آنچه مي شنويد، قضاوت كنيد، به محض آنكه درباره چيزي قضاوت كنيد، پديده گوش فرا دادن متوقف مي شود. فرد آگاه، هميشه بدون قضاوت و نتيجه گيري باقي مي ماند. او هرگز درباره چيزي نتيجه نمي گيرد. به نظر او زندگي روالي است كه پايان نمي پذيرد. خردمندان هميشه درباره نتيجه قطعي ترديد مي كنند. بدون نتيجه گيري گوش فرادهيد. خاموش، آگاه، باز و پذيرا گوش فرا دهيد. كاملا همراه با صدايي باشيد كه پيرامونتان را فراگرفته است. شگفت زده خواهيد شد! روزي فرا مي رسد كه صدا آنجاست. شما در حال گوش دادنيد و در عين حال سكوت نيز هست. اين سكوتي راستين است كه ازطريق صدا رخ مي دهد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 12:4 توسط رقصنده با گرگ |
|
|
تاريخ 3/9 روز: بسان پيوستن رودخانه به دريا، انسان مراقبه گربه هستي مي پيوندد و با آن يكي مي شود. آنگاه دوگانگي از ميان مي رود- و اين همان تجربه فناناپذيري است. آنگاه تو وجود خواهي داشت اما نه جدا از كل. جزيي از كل مي شوي. جزيي اصلي و اساسي از كل. كسانيكه به اين مرحله رسيده اند انسانهايي بيدار شده هستند. بدليل وجود نور، انسان بيدار شده را انسان به روشني رسيده مي خوانند. او نور درون خويش را ديده و اين بزرگترين تجربه زندگي است. زندگي به راستي فرصتي است براي ديدن نور درون، نوريافتن و به روشني رسيدن. شب: حقيقت يعني تجربه. حقيقت يك باور نيست. باورها هميشه دروغين هستند. ممكن است زندگي تو را كمي راحت تر كنند. فقط همين! باورها همچون داروهاي آرام بخش هستند. حقيقت بيدارگر است و انسان نيازمند بيدار شدن است، نه نيازمند آرام بخشهايي براي رفتن به خوابي عميق. رويگرداني از حقيقت يعني همچنان بدبخت ماندن. لازمه جستجوي حقيقت اين نيست كه پيش فرضهايي داشته باشيم. در ناداني كامل و بدون دانستن چيزي به پيش برو. هرگاه كسي در حالت ناداني حركت كند، ناگزير از حقيقت آگاه خواهد شد و حقيقت شادماني به همراه مي آورد. من مي كوشم تو را به جستجو ترغيب كنم، زيرا جستجوي صحيح است كه تو را به حقيقت مي رساند. آنگاه شادماني و خير و بركت از آن تو خواهد شد. انتظارات اگر آرزويي نداشته باشيد و ندانيد چه بايد رخ دهد، آنگاه آنچه لازم است، رخ مي دهد. آنهايي كه آرزوهاي بزرگ دارند، هرگز احساس سپاسگزاري و قدرداني نمي كنند؛ زيرا هرآنچه رخ دهد، هميشه در مقايسه با آرزوهايشان اندك است. اگر احساس سپاس نكنيد، بيش از آنچه رخ داده است، رخ نخواهد داد؛ زيرا آنچه بايد اتفاق افتد، تنها از طريق شكرگزاري اتفاق مي افتد. در دور باطل اسيريد. هرچه بيشتر آرزو كنيد، كمتر احساس شكرگزاري مي كنيد و هرچه روي دهد، به نظرتان هيچ است، خيلي ساده آنرا ناديده مي گيريد و عاقبت بسته و بسته تر مي شويد. اگر آرزويي نداشته باشيد، آنچه بايد، رخ مي دهد. در واقع آنچه بايد هميشه در حال رخ دادن است، ولي هم اكنون از آن غافليد. اگر انتظار داشته باشيد امروز كه از خانه خارج مي شويد، يك چك ده هزار دلاري پيدا كنيد، ولي فقط يك اسكناس ده دلاري بيابيد، چه حالي مي شويد؟ ... در حاليكه اگر هيچ انتظاري نداشته باشيد، حتي يك اسكناس ده دلاري هم خوب است و اگر سپاسگزار باشيد، از همان منبعي كه اين ده دلاري به شما رسيده است، دهها ميليون دلار به شما خواهد رسيد. شكرگزار، پذيرا و در دسترس باقي بمانيد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم آذر 1386ساعت 11:10 توسط رقصنده با گرگ |
|
|
تاريخ 2/9 روز: انساني كه فقط مراقبه را مي شناسد و انساني كه فقط عشق را مي شناسد هردو چيزي كم دارند. انسان كامل هم مراقبه را مي شناسد و هم عشق را. او هردو روي سكه را در دست دارد. تمام چيزهاي باارزش درون وجودش را د راختيار گرفته است. زندگي اش پديده اي دلپذير، ترانه اي زيبا و سرگذشتي جذاب است. او چيزي از فراسو در زمين است. د رزمين زندگي مي كند اما جزيي ازآسمان است. يك معجزه است. يك تناقض است. اما درمتناقض بودنش كل و يكپارچه است – و كل بودن همان مقدس بودن است. اين تعريف من ا زانسان مقد س است. شب: مي گويند هرچه بكاري آنرا درو مي كني. اگرما بدبخت و غمگين هستيم، به آن معناست كه بذر بدبختي كاشته ايم. هيچكس ديگر براي ما بدبختي نمي آفريند. البته بين كاشتن و دروكردن فاصله ا ي وجود دارد و بدليل آن فاصله، گمان مي كنيم كسي ديگر مسوول است. آن فاصله ما را مي فريبد. مسووليت كامل زندگي ات را بعهده بگير. اگر زندگي ات زشت است، احساس مسووليت كن. اگر زندگي ات چيزي جز رنج و عذاب نيست، مسوول آن باش. در آغاز بسيار سخت است كه بپذيري « من مقصر اصلي زندگي جهنمي خود هستم » اما فقط در آغاز چنين است. بزودي درهاي دگرگوني به رويت باز خواهند شد، زيرا اگر من مسوول زندگي جهنمي خود باشم پس مي توانم بهشت را نيز بيافرينم. اگر من اين همه رنج و بدبختي آفريده ام پس همچنين مي توانم بسي شور و سرمستي بيافرينم. مسووليت پذيري، با خود آزادي و آفرينندگي مي آورد. لحظه اي كه آگاه شوي هر آنچه كه هستي آفريده خود توست، از بند اسارت تمام عوامل و شرايط بيروني آزاد مي شوي. آنگاه همه چيز به تو بستگي خواهد داشت. مي تواني ترانه هايي زيبا بخواني. مي تواني زندگي را جشن بگيري. مي تواني بزم شادي برپا كني . هيچكس قادر نيست مانع آن شود. اين شان انساني توست. خدا براي فرد احترامي بسيار قايل است و انسان فقط زماني به فرد تبديل مي شود كه تمام مسووليتهاي خود بعهده گيرد. ايده آل ها هرگاه براي رسيدن به ايده آلهاي جديد تلاش مي كنيد، احساس تقصير و گناه به شما دست مي دهد؛ زيرا ايده آلهاي جديد احمقانه و غير ممكن است و كسي نمي تواند آنها را برآورد. هرچه كنيد، باز از ايده آلها عقب مي مانيد. ايده آل ناممكن است و هميشه براي برآوردنش با شكست مواجه مي شويد. ايده آل غير انساني است و به همين دليل، فوق انساني ناميده مي شود. رسيدن به ايده آلها شكنجه است. و برايتان مشكل ايجاد مي كند. آنرا رها كنيد و فقط باشيد. واقع گرا باشيد. با واقع گرا بودن، همه چيز به نظرتان زيبا و كامل مي رسد. وقتي پيش زمينه اي از كمال نداشته باشيد، همه چيز كامل است؛ زيرا چيزي براي مقايسه و محكوم كردن وجود ندارد. ذهن سالهاست كه براي محكوم كردن، شرطي شده است. ذهن با به وجود آوردن احساس تقصير در شما، از شما سواستفاده مي كند و به اين ترتيب، تحت حكمروايي آن قرار مي گيرد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم آذر 1386ساعت 17:18 توسط رقصنده با گرگ |
|
|
تاريخ 1/9 روز: مردمي گمان مي كنند بين دو شب يك روز وجود دارد و مردمي ديگر گمان مي كنند بين دو روز يك شب وجود دارد. هر دو گروه درست مي گويند اما اين چه به درد تو مي خورد؟ اگر تو بگونه اي منفي بينديشي زندگي ات سراسررنج وغم و بدبختي خواهد بود. و يك شخص بدبخت چگونه ممكن است ديندار باشد؟ او چه دارد كه بابت آن از خدا سپاسگزاري كند؟ فقط يك انسان خوش و شاد مي تواند ديندار باشد، زيرا او چيزهاي زيادي دارد كه بابت آنها از خدا سپاسگزاري كند. زندگي هرروز گلهايش را بر سراو مي افشاند. نقل است روزي عارفي از يك ساختمان صد طبقه پايين افتاد. او در آن ساختمان بسيار سرشناس بود و همه ساكنان آنجا او را مي شناختند. همسايه كه از پنجره منزلشان شاهد سقوط او بودند يك به يك از او مي پرسيدند " حال شما چطور است؟ " و او پاسخ مي داد " تا حالا كه خوب بوده!" او در حال سقوط همچنان مي گفت " تا حالا كه خوب بوده! " اين درست است: " تا حالا كه خوب بوده." هرچه كه اتفاق خواهد افتاد، خواهد افتاد. اما كسي كه مي تواند تا پايان بگويد " تا حالا كه خوب بوده" پايان او كاملا متفاوت خواهد بود، زيرا پايان او، روي هم انباشته شدن مجموع رويكردهاي اوست. آن پايان ممكن نيست از جايي ديگر بيايد. از وجود خود او برمي خيزيد. حتي مرگ او نيز زيبا خواهد بود. شب: انسان داراي سه منبع انرژي است. يكي بدن است، ديگري ذهن و سومي قلب. در نقطه اي كه اين سه جريان باهم تلاقي مي كنند، به هم مي پيوندند و با هم يكي مي شوند، چهارمي پديد مي آيد و آنرا تنها ( turia ) مي نامند كه سرآغاز معنويت و دگرگوني و سرآغاززندگي واقعي، راست و درست، جاودان و الهي است. اين سه جريان در همه وجود دارد اما آنها به هم پيوسته نيستند. در واقع آنها هريك در مسيري متفاوت حركت مي كنند. ذهن تو را به سويي مي كشد، قلب به سويي ديگر و بدن راه خود را مي رود. آنها هرگز باهم به توافق نمي رسند. اگر تو فعاليتهاي دروني خود را به تماشا بنشيني، شگفت زده خواهي شد. بدن مي گويد " بس است ديگر نخور دارم بالا مي آورم" اما ذهن پا فشاري مي كند "اين بستني خيلي خوشمزه است. فقط يك خورده ديگر..." و قلب مي گويد " اين خيلي زيباست. " ذهن مي گويد "تو خيلي ناداني، تو احمقي، ديوانه اي." هر زمان كه قلب گرفتار عشق مي شود ذهن مي گويد " تو كور شده اي" قلب در هر جهتي حركت مي كند،ذهن در آن ايرادي مي يابد. آنها در دنيايي متفاوت به سر مي برند. هدف مراقبه آن است كه به اين نيروهاي ناموافق كمك كند به هم بپيوندند و با هم هماهنگ شوند. آنگاه تو سرشار از انرژي مي شوي،زيرا تمام آن انرژيهايي كه در دشمني با هم بي جهت هدر مي رفتند، در اختيار تو قرار مي گيرند. و اين همان انرژي است كه به بالهاي تو تبديل مي شود و تو را به فراسو مي برد. ذهن كهنه اگر به آنچه دوست مي داريد، گوش فرا دهيد، مطابق ذهن كهنه خود عمل مي كنيد. اگر خلاف ذهن كهنه خود عمل كنيد، رشد خواهيد كرد. رشد كردن به سادگي آنچه مردم تصور مي كنند، نيست. رشد كردن با درد همراه است... و بيشترين درد را هنگامي متحمل مي شويد كه بايد خلاف علايقتان عمل كنيد. آنكه در شما مي گويد: « من اين را دوست دارم و آنرا دوست ندارم »، كيست؟ اين ذهن كهنه شماست، نه خود شما. ذهن به شما مي گويد، در عادات قديمي ات باقي بمان؛ زيرا من آنرا دوست دارم. گاهي لازم است خلاف آنچه دوست داريد، عمل كنيد. هرگاه شيوه هاي قديمي خود را تغيير مي دهيد، دچار ناراحتي مي شويد. درست مثل آموختن شيوه اي جديد براي انجام كاري؛ شيوه قديمي را خوب مي دانيد و با آن راحتيد. آموختن شيوه جديد، معادل رفتار براساس نوعي بودن جديد است. آنچه قديمي است، بايد بميرد و از ميان برود تا جديد و تازه جايگزين شود. اگر به قديم بچسبيد، فضايي براي آمدن جديد وجود نخواهد داشت. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 10:54 توسط رقصنده با گرگ |
|
|
استاد بزرگ ، « اشو » تمرين جالبی برای قطع هويت ازبدنمان را ابداع نموده اند كه توجه عميق و خالي از قضاوتهاي ذهني و تعصبات غلط و وام گرفته مذهبي امان را عنايت مي كند: اگر يک يا دو بار در ماه اين روش را انجام بدهيد به شما در از بين بردن هوِيت بدنتان کمک خواهد کرد.حالا برويم سراغ تمرِين: اطاق را کاملاً تاريک کنيد و روی زمين دراز بکشيد. بدن را کاملاً آرام کنيد. به اين ترتيب شما وارد مديتيشن ميشويد. وقتی که بدن و تنفستان کاملاً آرام شدند و وجودتان در سکوت فرو رفت، حس کنيد که مرده ايد و فاميل و آشنايان دورتان جمع شده اند.به صورتهای آنها توجه کنيد،ناراحتی ها و گريه های آنها را ببينيد.آنها چه می کنند؟ کدام يک از آنها گريه می کند؟ کداميک فرياد می زند؟ با وضوح کامل به آنها بنگريد.اين صحنه ها واقعاً جلوی چشم شما خواهند آمد. بعد ببينيد که تمام همسايه ها هم آمده اند و به آشنايان و فاميل پيوسته اند.حالا مردم جسم شما را در تابوت گذاشته اند و به جايی که مرده ها را می شويند می برند و بعد هم می خواهند که جسمتان را آتش بزنند.به همهء اينها نگاه کنيد،همه تصورات هستند ولی اگر چندين بار اين تمرين را تکرار کنيد به وضوح همه اينها را خواهيد ديد.حالا ادامه دهيد.آتش تمام اطراف شما را احاطه کرده است و جسم شما آرام آرام تبديل به خاکستر می شود.هنگامی که ديگر جسمی در کار نيست و کاملاً تبديل به خاکستر شده ايد با آگاهی تمام به درون خود نگاه کنيد و ببينيد که در آنجا چه اتفاقی رخ می دهد. در اين لحظه متوجه خواهيد شد که شما جسم نيستيد، يعنی هويتتان با بدن کاملاً قطع شده است. وقتی که اين تمرين را برای چند بار تجربه کنيد، پس از آن هر زمانی که صحبت کنيد،راه برويد و يا هر کار ديگری انجام دهيد،قادريد تا تشخيص دهيد که شما بدنتان نيستيد. ما اين مرحله را مرحله بدون بدن می ناميم.هر کسی که خودش را اينگونه بشناسد بدون بدن می شود.اگر اين کار را در تمام مدت روز يعنی به هنگام نشستن، بلند شدن،راه رفتن و حرف زدن انجام دهيد يعنی به اين نکته توجه کنيد که شما بدنتان نيستيد. در اين هنگام بدن تنها يک خلأ خواهد بود. درک اين مطلب که ما بدنمان نيستيم به سختي اتفاق می افتد و هيچ چيز با ارزش تر از آن نيست.در آن هنگام تغييرات زيادی در زندگيتان آغاز خواهد شد. چون تمامی رفتارهای ناآگاهانه بشر به بدن او برمی گردد. اگر انسان تعلق خود به بدنش را قطع کند ديگر هيچ کار اشتباهی نميتواند انجام دهد. اگر ما آگاه شويم که ما بدنمان نيستيم،ديگر هيچ امکانی برای زجر کشيدن و ناراحتي در زندگی وجود نخواهد داشت. مثلاً اگر کسی با چاقو به پشت ما بزند اين شخص فقط بدن ما را بريده است و ما آگاهيم که به ما هيچ صدمه ای نخورده است و وجودمان دست نخورده باقی مانده. در اين هنگام زندگی ما پر از صلح و امنِيت خواهد شد.هيچ حادثه خارجی نميتواند بر ما تأثير بگذارد چون تأثير اين نوع اتفاقات فقط بر روی بدن خواهند بود. امّا ما فکر مي کنيم و به اشتباه هم فکر می کنيم که هر چيز بيرونی ميتواند بر ما تأثير بگذارد.به همين دليل است که زجر می کشيم و احساس درد و رنج می کنيم. اين اولين مرحله تعاليم روحانی است که بايد بياموزيم و آن رها شدن از بدنمان است. مرحله سختی نيست و با کمی سعی و کوشش می توانيم آنرا ياد بگيريم. . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 9:34 توسط رقصنده با گرگ |
|
|
گناه گناه يكي از قديمي ترين ترفندها براي سلطه بر مردم است. آنها در تو احساس گناه ايجاد ميكنند. آنها ايده هايي بس احمقانه به خوردت ميدهند كه قادر به محقق ساختن آنها نيستي. سپس گناه به وجود مي آيد و همين كه به وجود آمد، تو به دام افتاده ايي ... گناه راه كاسبي است. تا نفهميم واحساس نكنيم و عشق نورزيم؛ گناه چيزي است كه جلوي ديدگان ما پرده مي كشد تا نبينيم. گناه چيزي است كه در گوشهاي ما پنبه لجاجت فرو مي كند تا نشنويم. گناه چيزي است كه از دل گل ميسازد. زيرا چشم و گوش و دل ما تمامي توشه ما براي رسيدن به خداست. عشق تنها كلمه اي است كه نفس گرم خدا بر آن دميده است. ديدار دو دلداده تنها تجربه اي است كه چيزي براي گفتن از عالم تعريف ناپذير ماسوا در خود دارد. عشق تنها ساحتي است كه در آن انسان با ذات هستي ديدار مي كند. درست است كه ديدار انسان و هستي كل بسيار فراتر و ژرف تر از ديدار دو عاشق و معشوق معمولي است. اما عاشق و معشوق معمولي مقرب ترند. به ياد داشته باشيد من تضمين نمي کنم که کاري که مي گويم شما را هميشه به مقصد صحيحي هدايت مي کند. خيلي از اوقات شما را به مقصد اشتباه نيز ميبرد زيرا براي رسيدن به در درست ممکن است در ابتدا درهاي غلط زيادي زده شود. اگر تصادفا در درست را پيدا کنيد قادر نخواهيد بود که درست بودن آنرا تشخيص بدهيد. بنابراين به ياد داشته باشيد در محاسبه نهايي هيچ تلاشي بيهوده نيست تمام تلاشها به اوج يافتن نهايي رشد کمک ميکند. مرتکب هر تعداد اشتباهي که ممکن است بشويد فقط يک چيز را به ياد داشته باشيد: اگر يک اشتباه را دوبار مرتکب نشويد، رشد خواهيد کرد. اين جزئي از آزادي شماست که بيراهه برويد اين جزيي از شأن شماست که حتي در مقابل خدا قرار بگيريد. در غير اين صورت ميليونها انسان در دنيا بدون اراده و شهامت هستند. اين طريقي است که بتوانيد جرأت و شهامت پيدا کنيد. ترس چيزي نيست جز فقدان عشق. هر کاري را با عشق انجام دهيد و ترس را فراموش کنيد. اگر درست عشق بورزيد ترس ناپديد ميشود. اگر عميقا عشق بورزيد ترس ناپديد ميشود. زماني که عاشق فردي شده ايد حتي براي يک لحظه آيا ترسي وجود دارد؟ هيچ گاه و در هيچ ارتباطي حتي براي يک لحظه هنگامي که دو نفر عميقا عاشق يکديگر باشند و با هم ديدار نمايند_ترس وجود نخواهد داشت. درست مثل اينکه چراغ روشن بوده و تاريکي ناپديد شده باشد. کليد رمز اين است:بيشتر عشق بورزيد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 15:32 توسط رقصنده با گرگ |
|
|
من از ماهاویر همچون بخشی از وظیفه ام سخن گفته ام - - قلب من هیچگاه با او نبوده است . او بسیار حسابگر است . او یك عارف نیست ، او هیچ شعری در خود ندارد . او بزرگ است ، روشن بین است ، اما مانند یك بیابان پهناور است ؛ شما نمی توانید به هیچ واحه ای در او برخورد كنید . اما چون در یك خانواده ی جین متولد شده ام مجبور به پرداخت مقداری بدهی هستم . من از او همچون بخشی از وظیفه ام سخن گفته ام اما قلب من آنجا نبوده است ؛ فقط از طریق ذهنم سخن گفته ام . زمانی كه از ماهاویر حرف می زنم او را یك خارجی می دانم . او دردرون من نیست و من در درون او نیستم . همین موضوع درباره ی موسی و محمد نیز صدق می كند . من احساس خوبی از حرف زدن در مورد آنها ندارم ؛ من درباره ی آنها سخن نگفته ام . اگر یك جین متولد نمی شدم هرگز در مورد ماهاویر نیز سخنی نمی گفتم . بارها مریدان محمدی و یهودی من نزدم آمده و گفته اند : « چرا از محمد یا موسی سخنی نمی گویی ؟ » توضیح دادن به آنها دشوار است . بارها ، فقط به چهره هاشان نگریسته ام ، تصمیم گرفته ام كه بعدها سخن بگویم ؛ بارها و بارها به واژگان موسی و محمد نگاه كرده ام ، آنگاه دوباره این كار را به تعویق انداخته ام . هیچ ناقوسی در قلبم به صدا در نیامده است . آن نمی تواند زنده باشد .. اگر از آنها حرف بزنم یك چیز مرده خواهد بود . من حتی در برابر آنها آن احساس وظیفه ای را كه در مورد ماهاویر دارم را نیز ندارم . آنها همگی به یك مقوله تعلق دارند : آنها بسیار حسابگر و افراطی هستند ؛ آنها كران متضاد را از دست داده اند . آنها نت خالی هستند ، هارمونی ندارند ، سمفونی ندارند . یك نت تنها زیبایی خودش را دارد .. یك زیبایی ساده و بی پیرایه .. اما آن یكنواخت و ملال آور است . یكبار در یك زمانی خوب است ، اما اگر ادامه یابد احساس كسالت می كنی ؛ می خواهی كه متوقفش كنی . مشخصه ی موسی ، ماهاویر و محمد شبیه نت تنها است .. ساده ، خشك و جدی ، شاید زیبا ، در یك زمانی . اما اگر من ماهاویر ، موسی یا محمد را در سر راهم ببینم ، به آنها ادای احترام كرده سپس فرار خواهم كرد . من از كریشنا سخن گفته ام . او چند بعدی است ، ابر انسان ، معجزه آسا ، اما او بیشتر شبیه یك اسطوره است تا یك انسان واقعی . او چنان فوق العاده است كه نمی تواند وجود داشته باشد . در این سیاره چنین شخص فوق العاده ای نمی تواند وجود داشته باشد .. آنها فقط در رویاها وجود دارند . و اسطوره ها چیزی جز رویاهای جمعی نیستند . كل انسانیت درباره ی آنها رویا بافی كرده است .... زیبا ، اما باور نكردنی . من از كریشنا سخن گفته ام و از آن لذت برده ام ، اما مانند كسی كه از یك داستان زیبا لذت می برد و مانند كسی كه از حكایت كردن یك داستان زیبا لذت می برد ، من نیز این چنین لذت برده ام . اما آن زیاد با اهمیت نیست ، یك دری وری كیهانی است ! من از عیسی مسیح سخن گفته ام . من احساس سمپاتی ژرفی با او دارم . دوست دارم با او رنج بكشم و دوست دارم در هنگام حمل صلیب بخشی از راه را در كنار او باشم و به او كمك كنم . ولی ما موازی می مانیم ، هرگز با هم دیدار نمی كنیم . او بسیار غمگین است ، بسیار سنگین است . شانه هایش زیر بار بدبختی های كل انسانیت خم شده است . او نمی تواند بخندد . اگر مدت درازی را با او به سر بری ، غمگین خواهی شد ، خنده را از دست خواهی داد . اندوهی در اطراف او وجود دارد . من او را درك می كنم اما دوست ندارم كه همچون او باشم . من می توانم كمی او را همراهی كنم و در حمل بارش سهیم باشم - - اما باز هم ما جدا هستیم . راه ما متفاوت است . او خوب است ، اما خیلی خوب ، به طرز فجیعی خوب است ! من از زرتشت سخن گفته ام .. خیلی به ندرت ، اما من عاشق این مردام همانگونه كه كسی دوستش را دوست دارد . تو می توانی با او بخندی . او معلم اخلاق نیست ، نه یك خشكه مقدس ؛ او می تواند از زندگی لذت ببرد و از هر چیزی كه زندگی بخش است . یك دوست خوب .. تو می توانی تا ابد با او باشی .. اما او فقط یك دوست است . دوستی خوب است ، اما كافی نیست . من از بودا سخن گفته ام .. من عاشق او هستم . قرنهای بسیار ، زندگی های بسیار ، عاشق او بوده ام . او وحشتناك زیباست ، به طور فوق العاده ای زیباست ، عالی است اما او روی زمین نیست ، او روی زمین راه نمی رود . او در آسمان پرواز می كند و هیچ ردپایی باقی نمی گذارد . تو نمی توانی او را دنبال كنی ، هرگز نمی توانی محل اقامتش را بشناسی . او مانند ابر است . گاهی با او دیدار می كنی اما آن اتفاقی است . او چنان خالص است كه نمی تواند در زمین ریشه داشته باشد . او برای بهشتی والا ساخته شده است . به قولی او تك بعدی است . زمین و بهشت در او دیدار نمی كنند ؛ او بهشتی است اما بخش زمینی اش گم شده است ؛ او مانند شعله ی آتش است ، زیباست اما هیچ مواد سوختی در آن وجود ندارد .. تو می توانی شعله را ببینی كه بالاتر و بالاتر می رود ، هیچ چیزی آن را بر زمین نگه نمی دارد . من عاشق او هستم ، من با قلبم از او سخن گفته ام اما با این حال ، فاصله باقی است . این فاصله در پدیده ی عشق نیز باقی می ماند .. تو نزدیكتر و نزدیكتر می شوی ، اما حتی در نزدیكی نیز فاصله وجود دارد . آن بدبختی تمام عشاق است . من از لائوتزو به گونه ای كاملاً متفاوت سخن گفته ام . من به او وابسته نیستم زیرا برای وابستگی نیز فاصله ای نیاز است . من عاشق او نیستم ، زیرا تو چگونه می توانی عاشق خودت باشی ؟ زمانی كه از لائوتزو سخن می گویم به مانند این است كه از خود می گویم . وجود من با او كاملاً یكی است . وقتی از لائوتزو سخن می گویم مانند نگریستن به آینه است .. چهره ی خودم منعكس می شود . زمانی كه از لائوتزو سخن می گویم ، كاملاً با او هستم . حتی گفتن « كاملاً با او هستم » درست نیست .. من او هستم ، او من است . مورخان در مورد هستی او دچار تردید هستند . من نمی توانم در مورد هستی او تردید كنم زیرا چگونه می توانم در مورد هستی خودم تردید كنم ؟ لحظه ای كه آمدن من ممكن شد ، آمدن او نیز برای من واقعی شد . حتی اگر مورخان ثابت كنند كه او هرگز وجود نداشته است برای من فرقی نمی كند ؛ او حتماً وجود داشته است زیرا من وجود دارم .. من دلیل هستم . در این روزهایی كه خواهد آمد ، زمانی كه از لائوتزو سخن می گویم ، این نیست كه در مورد كسی دیگر سخن بگویم . من از خودم سخن می گویم .. لائوتزو مانند ماهاویر نیست ، اصلاً حسابگر نیست ، با این حال در دیوانگی خود بسیار بسیار منطقی است . او دارای منطق دیوانگی است ! زمانی كه به درون گفته هایش رخنه كردیم آن را حس خواهی كرد ؛ آن چندان روشن و آشكار نیست . او منطق خودش را دارد : منطق بی معنا ، منطق پارادخش ، منطق یك مرد دیوانه . او به شدت می كوبد . منطق ماهاویر حتی توسط یك انسان كور نیز قابل فهم است . برای فهم منطق لائوتزو باید چشمانی بیافرینی . آن بسیار ظریف است ، آن منطق معمولی منطق دانان نیست .. آن منطق زندگی پنهان است ، یك زندگی بسیار ظریف و زیركانه .هرچه كه او گفته در ظاهر بی معنی است ؛ در ژرفا ارتباط عمیقی وجود دارد . فرد باید به درون آن رخنه كند ؛ فرد باید ذهن خود را عوض كند تا بتواند لائوتزو را درك كند . بدون عوض كردن ذهن می توانی ماهاویر را درك كنی ؛ همانطور كه هستی ، می توانی ماهاویر را درك كنی . او در همان راه معمول است . هرچند جلوتر از تو به هدف رسیده است ، او در همان راه معمول است ، در همان جاده . زمانی كه سعی می كنی لائوتزو را بفهمی او زیگزاگ می رود . گاهی او را می بینی كه به سمت غرب می رود و گاهی می بینی كه به سمت شرق می رود ، زیرا او گفته است غرب ، شرق است و شرق ، غرب است ، آنها با هم اند ، آنها یكی هستند و او اتحاد متضاد ها را باور دارد . و آن تعریف زندگی است . بنابراین لائوتزو فقط یك سخنگوی زندگی است . اگر زندگی بی معنی است ، لائوتزو بی معنی است ؛ اگر زندگی منطقی بی معنی دارد ، لائوتزو نیز همان منطق را دارد . لائوتزو به سادگی زندگی را منعكس می كند . چیزی را به آن اضافه نمی كند ، چیزی را خارج از آن بر نمی گزیند ؛ او به سادگی هرچه را كه هست می پذیرد . دیدن معنویت بودا ساده است ، خیلی ساده ؛ از دست دادن آن غیر ممكن است ، او بسیار غیر معمولی است . اما دیدن معنویت لائوتزو دشوار است . او بسیار معمولی است ، مانند تو . تو باید در آن فهم رشد كنی . یك بودا از كنار تو می گذرد .. فوراً اذعان می كنی كه یك ابرانسان از كنار تو گذشته است . او جذابیت یك ابر انسان را در خود دارد. از دست دادن او دشوار است ، تقریباً غیر ممكن است . اما لائوتزو .. او شاید همسایه ی تو باشد . تو ممكن است او را از دست بدهی زیرا او بسیار معمولی است ، او به طور غیر عادی معمولی است . و این زیبایی اوست . غیر معمولی شدن آسان است : فقط نیازمند تلاش است ، پالایش و نزاكت نیاز است ، پرورش و فرهیختگی نیاز است . آن یك نظم درونی عمیق است . تو می توانی بسیار بسیار پالایش شوی ، چیزی كاملاً غیر زمینی ، اما معمولی بودن واقعاً غیر معمولی ترین چیز است . هیچ تلاشی كمك نخواهد كرد .. بی تلاشی نیاز است . هیچ تمرینی كمك نخواهد كرد ، هیچ روشی ، هیچ چیز جز فهم كمكی نخواهد كرد . حتی مدیتیشن نیز كمكی نخواهد كرد . برای بودا شدن ، كمك خواهد كرد . برای لائوتزو شدن ، حتی مدیتیشن نیز كمك نخواهد كرد .. فقط فهم. فقط درك زندگی همانگونه كه هست ، و با شهامت زیستن آن ؛ فرار نكردن از آن ، پنهان نشدن در برابر آن ، دلیرانه روبرو شدن با آن ، هرچه كه هست ، خوب یا بد ، الهی یا شیطانی ، بهشت یا دوزخ . لائوتزو بودن یا اذعان كردن به لائوتزو بسیار دشوار است . در واقع ، اگر بتوانی لائوتزو را قبول داشته باشی ، تو لائوتزو هستی . برای قبول داشتن بودا نیازی به بودا بودن نیست ، اما برای قبول داشتن لائوتزو تو باید خود لائوتزو باشی .. وگرنه غیر ممكن است . گفته شده است كه كنفسیوس به دیدن لائوتزو رفت . لائوتزو پیر بود ، كنفسیوس جوانتر بود . لائوتزو تقریباً ناشناخته بود ، كنفسیوس تقریباً در دنیا شناخته شده بود . پادشاهان و امپراطوران عادت داشتند او را به دربارشان دعوت كنند ؛ خردمندان عادت داشتند نزد او بروند تا به پند و اندرز او گوش بدهند . او خردمندترین انسان در آن روزگار در چین بود . به زودی بایستی احساس كرده باشد كه شاید خردش به كار دیگران آید ، اما او سعادتمند نبود ، او به هیچ چیزی نرسید . او یك متخصص شده بود ، شاید برای دیگران كمكی بود ، اما نه برای خودش . بنابراین او جستجوی محرمانه ای را برای یافتن كسی كه بتواند كمكش كند آغاز كرد . خردمندان معمولی نمی توانستند كمكی كنند ، زیرا آنها برای دریافت پند و اندرز به نزد خود او می آمدند . دانشمندان بزرگ نمی توانستند كمكی كنند ؛ زیرا آنها برای پرسیدن مشكلاتشان نزد او می امدند . اما باید كسی جایی می بود .. زندگی پهناور است . او یك جستجوی محرمانه را آغاز كرد . او به پیروانش پیغام فرستاد كه كسی را بیابند كه بتواند به او كمك كند ، و آنها با اطلاعاتی نزد او آمدند كه مردی هست كه هیچكس نامش را نمی داند .. او به مرد كهنسال معروف است . لائوتزو یعنی « مرد كهنسال » . این اسم او نیست . هیچكس اسم او را نمی داند . او چنان انسان ناشناخته ای بودكه هیچكس اسمش را نمی دانست . در زمان تولد هیچكس نمی دانست پدر مادرش كیست . او در حدود نود سال زندگی كرد اما فقط تعداد اندكی نزد او می آمدند ، خیلی كم ، كسانی كه چشمان و نگاه متفاوتی داشتند كه می توانستند او را درك كنند . او فقط برای نادر ترین و بی نظیر ترین انسانها بود .. یك انسان كاملاً معمولی ، اما فقط برای كم نظیر ترین اذهان انسانی. كنفسیوس اخباری مبنی بر وجود فردی را شنید كه به مرد كهنسال معروف بود ، و رفت تا او را ببیند . زمانی كه با لائوتزو دیدار كرد توانست این را حس كند كه او انسانی است با فهم و درك عالی ، یك اصالت عقلانی عالی ، یك هوش منطقی عالی ، یك نابغه . او توانست حس كند كه چیزی آنجا هست ، اما نتوانست چیزی از آن را جذب كند . به طور مبهم و اسرار آمیزی ، چیزی آنجا بود ؛ او یك انسان معمولی نبود گرچه كاملاً معمولی به نظر می رسید . چیزی پنهان بود ؛ او یك گنج با خود داشت . كنفسیوس پرسید : « نظر شما در مورد اخلاق چیست ؟ نظر شما در مورد چگونگی پالایش برای یك شخصیت خوب ساختن چیست ؟ » .. زیرا او یك اخلاق گرا بود و فكر می كرد كه اگر تو یك شخصیت خوب از خودت بسازی بالاترین دستیابی است . لائوتزو با صدای بلند خندید : « اگر تو بی بند و بار باشی ، فقط در آن صورت است كه پرسش در مورد اخلاق فرا می رسد . و اگر هیچ شخصیتی نداشته باشی ، فقط آنگاه در مورد شخصیت فكر خواهی كرد . انسان با شخصیت كاملاً به این مسأله نا آگاه هست كه چیزی مانند شخصیت وجود دارد . مرد اخلاقی چیزی در مورد واژه ی « اخلاق » نمی داند . پس احمق نباش ! و سعی نكن پالایش كنی . فقط طبیعی باش . » و آن مرد چنان انرژی مهیبی داشت كه كنفسیوس شروع به لرزیدن كرد . او نتوانست در كنار او بایستد . او فرار كرد . ترسیده بود .. به مانند كسی كه كنار یك پرتگاه ایستاده باشد . وقتی نزد مریدانش بازگشت ، جایی كه در بیرون زیر درخت منتظر او نشسته بودند ، مریدان نتوانستند آنچه را كه می بینند باور كنند . این مرد نزد امپراطوران رفته بود ، بزرگترین امپراطوران ، و هرگز كسی اضطرابی در او ندیده بود . و او داشت می لرزید ، و عرق سردی از تمام بدنش جاری بود . آنها نتوانستند باور كنند .. چه اتفاقی افتاده است؟ لائوتزو چه بلایی سر استادشان آورده است ؟ از او پرسیدند و او گفت : « كمی صبر كنید. بگذارید خودم را جمع و جور كنم . این مرد خطرناك است . » و در مورد لائوتزو به شاگردانش گفت : « من در مورد حیوانات بزرگی مانند فیل شنیده ام و می دانم كه چگونه راه می روند . و من در مورد حیوانات پنهان در دریا شنیده ام و می دانم كه چگونه شنا می كنند . و من در مورد پرندگانی شنیده ام كه هزاران مایل دور از زمین پرواز می كنند ، و من می دانم چگونه پرواز می كنند . اما این مرد یك اژدها است . هیچكس نمی داند او چگونه راه می رود . هیچكس نمی داند او چگونه زندگی می كند . هیچكس نمی داند او چگونه پرواز می كند . به او نزدیك نشوید .. او شبیه یك پرتگاه است . او شبیه مرگ است . » و آن توصیفی است از یك استاد : استاد شبیه مرگ است . اگر به او نزدیك شوید ، خیلی نزدیك ، خواهید ترسید ، بدنتان خواهد لرزید . توسط ترسی ناشناخته احاطه خواهید شد، گویی كه دارید می میرید . گفته شده است كه كنفسیوس هرگز دوباره به دیدن لائوتزو نرفت . از یك طرف او معمولی بود. از یك طرف بسیار غیر عادی بود . غیر عادی بودن او مانند بودا نبود ؛ او به لحاظی كاملاً متفاوت غیر عادی بود . غیر عادی بودن او چندان آشكار نبود .. آن یك گنج پنهان بود . او همچون كریشنا اعجاب آور نبود ، او هیچ معجزه ای نكرد ، اما كل وجودش یك معجزه بود .. شیوه ای كه راه می رفت ، شیوه ای كه نگاه می كرد ، شیوه ای كه بود . كل وجودش یك معجزه بود . او همچون مسیح غمگین نبود ؛ می توانست بخندد ، او می توانست قهقهه بزند . گفته شده است كه در هنگام تولد می خندیده است . نوزادان در هنگام تولد می گریند . او مانند مسیح غمگین نیست . می تواند بخندد و از ته دل بخندد ، اما در عمق خنده اش غمی وجود دارد ، یك دلسوزی .. غمی به خاطر شما ، به خاطر كل هستی . خنده ی او سطحی نیست . زرتشت می خندد اما خنده ی او متفاوت است ، هیچ غمی در آن نیست . لائوتزو همچون مسیح غمگین است و همچون مسیح غمگین نیست ، لائوتزو همچون زرتشت می خندد و همچون زرتشت نمی خندد . در غم او خنده ای هست و در خنده ی او غمی هست . او تلاقی تضادها است . او هارمونی است ، سمفونی است . این را به یاد داشته باش .. من هیچ نظری درباره ی او نمی دهم . هیچ فاصله ای میان من و او نیست . او از طریق من با شما سخن می گوید .. بدنی متفاوت ، نامی متفاوت ، تجسمی متفاوت ، اما همان روح |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 11:36 توسط رقصنده با گرگ |
|
|
خدا هيچ شكل، هيچ نام و هيچ تعريفي ندارد. خدا شكل ناپذير، توصيف ناپذير و توضيح ناپذير است. از اين رو هرچه كه درمورد خدا به تو گفته شده كاملا دروغين است. همان لحظه كه اين حرفها بر زبان رانده شوند دروغين مي شوند. تو فقط زماني مي تواني در مورد خدا صادق باشي كه ساكت باشي. تا يك كلمه بر زبان آوري از راه حقيقت خارج مي شوي. در مورد خدا هيچ كلمه اي نمي توان گفت اما مي توان او را تجربه كرد. هيچ سند و مدركي و هيچ يقين منطقي از خدا وجود ندارد. رهروي شيوه جديدي از نگريستن به هستي است. رهروي يعني نگريستن بر هستي بدانگونه كه آرام آرام خدا از همه جا ظهور كند. اگرچه خدا هيچ شكلي ندارد، خود را در تمام اشكال مي نماياند. تو او را در تمام شكلها احساس خواهي كرد. به يك معنا، يك موج دريا، درياست. به معنايي ديگر هر موجي از دريا، درياست. به يك معنا، هيچ شكلي خدا نيست. به معنايي ديگر هر شكلي خداست. ذهن نمي تواند از آن سر دربياورد، زيرا ذهن تنها مي تواند اشكال دركي حاصل كند. براي شناخت بي شكل بايد از ذهن فراتر روي. بايد هر روز دست كم براي چند لحظه ذهنت را كنار بگذاري تا بتواني خدا را در بگيري. اين چند لحظه، لحظاتي واقعي هستند. تنها لحظاتي هستند كه تو براستي زندگي كرده اي. تمام ديگر لحظات هرز مي روند و اندوخته نمي شوند. فقط لحظاتي كه در انها با خدا به سر برده اي و در حضور خدا بوده اي اندوخته مي شوند. از ديرباز دو ديدگاه در مورد خودآگاهي مطرح بوده است. يك ديدگاه متعلق به فيلسوفان است كه در غرب ارسطو پدر و بنيانگذار آن است. ديدگاه ديگر متعلق به عارفان است كه هيچ ارتباطي با فلسفه ندارد، بلكه در تجربه هستي ريشه دارد. پس، از اين لحظه به ياد داشته باش: راه من راه عرفان است، نه راه فلسفه. من بر خود شادماني باور دارم، نه بر فرضيه هاي شادماني. من مي خواهم مزه شادماني را بچشم، نه اينكه فقط در مورد آن فكركنم. تو مي تواني همچنان در مورد غذا فكر كني اما اين كار، تو را سير نخواهد كرد. انسانهايي احمق وجود دارند كه در كنار رودخانه نشسته يا ايستاده اند و در مورد آب فكر مي كنند. در مورد آب نظريه مي دهند، مواد تشكيل دهنده آب را كشف مي كنند و از تشنگي مي ميرند! پس يك متفكر مباش. فيلسوف مباش. عارف باش تا بتواني هستي را تجربه كني
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 16:24 توسط رقصنده با گرگ |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مذهب دو لايه دارد:لايه بيروني مذهب كه شريعت است.پيكره مذهب است.لايه داخلي مذهب؛ حقيقت است.حقيقت ناب.از ديد شريعت ؛ اسلام و بوديسم و يهوديت و هندوييسم وجود دارند.ولي از منظر حقيقت ؛ صوفي گري و ذن و حسيديسم و يوگا وجود دارند..مسلمان بودن خيلي مهم نيست بلكه صوفي بودن مهم است.بودايي بودن مهم نيست چون با تغيير لباس ميتوان بودايي شد ولي پيرو ذن بودن خيلي با ارزش است.يهودي بودن ارزشي ندارد بلكه حسيدي شدن با شكوه است.
بايد به مركز توجه داشت.نبايد گرفتار پيكره شد.شريعت پيكره است و حقيقت مركز.شريعت محيط است و حقيقت مركز.هميشه محيط از مركز بزرگتر است.محيط بزرگ است و مركز كوچك.دنياي اسلام خيلي بزرگ است .درست مثل بوديسم و يهوديت.ولي صوفيان و يوگيها و حسيديها خيلي اندكند..براي يافتن آنها بايد به جستجو پرداخت..يعني فقط كساني به آنان دست ميابند كه واقعا اين نياز را در خود حس كرده باشند كه ميخواهند..و اين خواستن مهم است... صوفيها و حسيديها و ذنيها و يوگيها هميشه اندك هستند.خيلي كم...حتي تصورش را هم نميشود كرد..الماسها در شن گم شده اند. |
| پیوندهای روزانه |
|
خاطرات يك مرد 50 ساله آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 |
| پیوندها |
|
محيط زيست |
|
RSS
|